تبليغاتX
عشق من پائيز آمد مثل پار ... باز هم ما باز مانديم از بهار ... بايد از فقدان گل خونجوش بود ... در فراق ياس مشكي پوش بود ... ياس بوي مهرباني مي دهد ... عطر دوران جواني مي دهد ... ياسها يادآور پروانه اند ... ياسها پيغمبران خانه اند ... ياس را يك شب گل ايوان ماست ... ياس تنها يك سحر مهمان ماست ... ياس را آئينه ها رو كرده اند ... ياس را پيغمبران بو كرده اند ... ياس بوي حوض كوثر مي دهد ... عطر اخلاق پيمبر مي دهد ... حضرت زهرا دلش از ياس بود ... دانه هاي اشكش از الماس بود ... داغ عطر ياس زهرا زير ماه ... مي چكانيد عطر حيدر را به چاه ... عشق محزون علي ياس است و بس ... چشم او يك چشمه الماس است و بس ... اشك مي ريزد علي مانند رود ... بر تن زهرا گل ياس كبود گل یاس

بوى سيب

در چاووش خوانيهاى زائران كربلا مى‏گفتند:

«ز تربت‏شهدا بوى سيب مى‏آيد»

نيزمعروف است كسانى كه صبح زود به زيارت كربلا بروند،بوى سيب بهشتى استشمام‏مى‏كنند.اين سخن ريشه حديثى دارد.در بحار الانوار چنين آمده است:

روزى امام حسن و امام حسين‏«ع‏»به حضور پيامبر رسيدند،در حالى كه جبرئيل هم‏نزد رسول خدا بود.اين دو عزيز،جبرئيل را به‏«دحيه كلبى‏» (3) تشبيه كرده و دور اومى‏چرخيدند. جبرئيل هم چيزى در دست داشت و اشاره مى‏كرد.ديدند كه در دست‏جبرئيل يك سيب،يك گلابى و يك انار است.آنها را به‏«حسنين‏»داد.آن دو خوشحال‏شدند و با شتاب نزد پيامبر دويدند.پيامبر آنها را گرفت و بوييد و فرمود:ببريد نزد پدر ومادرتان.آن دو نيز چنان كردند. ميوه‏ها را نخوردند تا آنكه پيامبر«ص‏»هم نزد آنان رفت وهمگى از آنها خوردند،ولى هر چه مى‏خوردند،ميوه‏ها باز باقى بود.تا آنكه پيامبر از دنيارفت.امام حسين‏«ع‏»نقل مى‏كند كه در ايام حيات مادرمان فاطمه‏«ع‏»تغييرى در ميوه‏هاپيش نيامد،تا آنكه فاطمه از دنيا رفت،انار ناپديد شد و سيب و گلابى مانده بود.با شهادت‏على‏«ع‏»گلابى هم ناپديد شد و سيب به همان حالت باقى ماند.امام حسن‏«ع‏»مسموم وشهيد شد و سيب همچنان باقى بود تا روزى كه(در كربلا)آب را به روى ما بستند.من‏هر گاه تشنه مى‏شدم آن را مى‏بوييدم،سوز عطش من تسكين مى‏يافت.چون تشنگى‏ام‏شدت يافت،بر آن دندان زدم و ديگر يقين به مرگ پيدا كرده بودم.

امام سجاد«ع‏»مى‏فرمايد:اين سخن را پدرم يك ساعت قبل از شهادتش فرمود.چون‏شهيد شد، بوى سيب در قتلگاه به مشام مى‏رسيد.دنبال آن گشتيم و اثرى از سيب نبود،ولى بوى آن پس از حسين‏«ع‏»باقى بود.قبر حسين را زيارت كردم و ديدم بوى آن سيب‏از قبر او به مشام مى‏رسد.پس هر يك از شيعيان ما كه زيارت مى‏كنند،اگر بخواهند آن رابشنوند،هنگام سحر در پى زيارت بروند،كه اگر مخلص باشند،بوى آن سيب را استشمام‏مى‏كنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 9:34  توسط خادم الزهرا  | 

 امام صادق(ع) فرمود:علي بن الحسين در 57 سالگي در سال95هجري وفات يافت و بعداز امام حسين 35 سال زندگي كرد.(اصول كافي،ج2، ص372).حضرت هنگام مرگ لختي از هوش رفت و چون به هوش آمد سوره واقعه و فتح را خواند و سپس فرمود:الحمدلله الذي صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوا من الجنه حيث نشاء فنعم اجر العالمين(سپاس خدايي را كه وعده خويش را درباره ما راست فرمود و بهشت را ميراث ما كرد تا هر جا كه خواهيم جاي گيريم، پس نيكوست پاداش عمل كنندگان(.زمر /74) و ديده برگذاشت و به سراي باقي شتافت.ابن سعد به سند خود از امام باقر آورده است كه: امام سجاد وصيت كرد كه او را در كفني از جنس پنبه بپيچند و در حنوط او مشك نياميزند.(ابن سعد،طبقات،ج5، ص163).به هنگام تشيع ودفن آن بزرگوار انبوهي از مردم فراهم آمد كه مدينه مانند آن را كمتر ديده بود. مدفن آن حضرت قبرستان بقيع در كنار عموي بزرگوارش امام حسن مجتبي و فرزندانش امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 18:31  توسط خادم الزهرا  | 

عباس علمدار روانه ميدان است


آن هنگام كه صبحگاهان امام حسين عليه السلام سپاه خود را آراست ، پرچم را به دست برادر خويش قمر بنى هاشم سپرد. او گرانقدرترين اندوخته در سپاه محدود حسين عليه السلام بود و پرچم را بر دوش داشت . و از همين روى حسين عليه السلام به او اجازه ميدان نمى داد و مى فرمود: برادر، تو پرچمدار منى.
اينك كه همه رفته بودند عباس را هم ياراى ماندن نبود. چنين شد كه اين بار در پاسخ امام عرضه داشت: برادر دلم از اين منافقان گرفته است! مى خواهم انتقام خود از آنان بستانم، حسين عليه السلام برادر را فرمود كه براى كودكان آب بخواهد.
عباس نزد سپاهيان دشمن رفت، آنان را اندرز داد و از خشم خداوند ترساند. امّا سخنش آنان را سودى نرساند! پس فرياد برداشت: اى پسر سعد! اين حسين پسر دختر رسول خداست كه اصحاب و كسان و خاندان او را كشته ايد و اينك اين زن و فرزندان اويند كه تشنه اند. قدرى آب به آنان بدهيد كه جگرشان از تشنگى مى سوزد.
سخن عباس در دلهاى برخى از آنان اثر گذاشت و حتى گريستند! امّا در اين ميان شمر با صداى بلند نهيب زد: اى پسر ابوتراب! اگر سرتاسر زمين آب باشد و آن را در اختيار داشته باشيم قطره اى آب به شما نمى دهيم، مگر آن كه به بيعت يزيد درآييد.
عباس نزد برادر بازگشت و خبر اين برخورد را به او داد.
در اين ميان فرياد كودكان را شنيد كه از تشنگى بلند است. غيرت هاشمى در او به جوش آمد. بر مركب نشست، مشكى برداشت و آهنگ فرات كرد. چهار هزار تن او را در ميان گرفتند، ولى نتوانستند عبّاس را بترسانند و او همچنان در حالى كه پرچم را در دست داشت آنان را پيش مى راند؛ گويا على است كه به ميدان نبرد آمده است. چنين بود كه كسى در مقابل او نايستاد و همه گريختند و بدين سان عباس به فرات درآمد.
چون مشتى آب برداشت، تشنگى حسين عليه السلام را به ياد آورد. آب را ريخت و گفت:
عباس، پس از حسين تو را زندگى مباد. اينك حسين با مرگ هم آغوش مى شود و تو آب سرد مى نوشى؟ به خداوند سوگند كه اين رفتار از دين نيست.
سپس مشك را پر آب كرد و روانه خيمه گاه شد. راه را بر او بستند، امّا با مهاجمان جنگيد و آنان را از سر راه كنار زد.
در اين ميان زيدبن رقاد جهنى در پشت نخلى كمين كرد و چون عباس از آن جا گذشت
ضربتى بر دست راست او فرود آورد و آن را از تن جدا كرد.
امّا عبّاس كه تنها به رساندن آب مى انديشيد به از دست دادن دست اعتنايى نكرد و اين
رجز را بر زبان آورد:

والله ان قطعتم يمينى
انى احامى ابدا عن دينى
وعن امام صادق اليقينى
نجل النبى الطاهر الامينى


از آن سوى، حكيم بن طفيل در پشت درختى ديگر كمين كرده بود و چون عبّاس از آنجا
گذشت از كمينگاه بيرون جهيد و دست چپ او را از تن جدا كرد.
سپاهيان ابن سعد ،عبّاس را در ميان گرفتند و از هر سوى او را هدف تير قرار دادند. تيرها چون باران مى آمد و تيرى در مشك نشست و آب ريخت. تيرى ديگر در سينه او نشست و مردى هم نيزه اى بر سر او فرود آورد و سر او را شكافت.
عبّاس بر زمين افتاد و فرياد برآورد: برادر بدرود!
امام شتابان بدان سوى آمد امّا برادر را زنده نيافت. فرمود: اكنون كمرم شكست و چاره
كارم نماند.
حسين عليه السلام برادر را به سوى خيمه گاه نبرد، و راز آن روشن نيست، آيا توانى در تن نداشت؟ يا از كودكان تشنه شرم مى كرد؟
حسين در حالى كه اندوهگين و گريان بود و اشك ديدگان به آستين خشك مى كرد به سوى
خيمه ها بازگشت.
سكينه پيش دويد و از حال عمو پرسيد؛ حسين عليه السلام خبر كشته شدن علمدار را به
آنان داد و فرياد وا اخاه، وا عباسا، از درون خيمه برخاست. اين فرياد زينب
بود.

گفت اى دست اوفتادى خوش بيفت تيـغ در دست دگر بگرفت و گفت
آمـدم تـا جان ببازم دست چيست مست كز سيلى گريزد مست نيست
خاصه مست بـاده عشـق حـسين يادگـار مرتضـى مـيـر حنيـن
خود به پاداش دو دست فـرشى ام حقّ برويـاند دو بـال عـرشى ام
تا بـدان بـر جعـفـر طيّـار وار خوش بپرّم در بهـشـتـستـان يار
اين بگفت و بى فسوس و بى دريغ اندر آن دست دگر بگرفـت تـيـغ
صيد را ند تاخت در صف نــبرد خيره مانده چـرخ از بازوى مـرد
بركشيده ذوالـفــقـار تـيـز را آشكـارا كــرده رستـاخيـز را

* * *

مصطفـى با مرتضى مى گفت هين بـازوى عبـاس را اينـك بـبـيـن
گفت حـيـدر با دو چشـم تـر بدو كه كـدامـيـن بازويـش بينم بگـو
بينم آن بــازو كه تيغ انداخت است يا خود آن بازو كه تيغ انداخت است

* * *

كـافـرى ديـگـر درآمد از قـفـا كرد دست ديـگـرش از تـن جـدا
چـون بـيـافكـنـد از نـامـقبلى هر دو دست دست پـرورد عـلـى
گفت گر شـد منـقطع دست از تنم دست جان در دامن وصـلش زنـم
بايـدم صـد دست در يك آسـتـين تـا كنـم ايـثـار شـاه راسـتيـن
مـنـت ايـزد كه انـدر راه شـاه دست را دادم گـرفـتـم دسـتگـاه
دست من بر خون به دشت افكنده به مرغ عاشـق پـر و بالـش كنده به
مى كنم در خون شنا بى دست مـن برخـلاف هـر شنـاور در زمـن
گرچـه ناكـرده شنا بى دست كس اين شنا خاص شهيدان است و بـس

سروش اصفهانى


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 18:16  توسط خادم الزهرا  | 

شب عاشورا و پايدارى ياران


در آغاز شب ، حسين بن على عليه السلام اصحاب خود را گرد آورد و با آنان چنين سخن گفت : خداى را سپاس مى گويم و در پيدا و پنهان مى ستايم. خداوندا! تو را سپاس كه ما را به نبوت گرامى داشتى، به ما قرآن آموختى، ما را در دين آگاه ساختى و براى ما چشم و گوش و دل قرار دادى و ما را در سلك مشركان نبردى.
اى ياران ، من يارانى وفادارتر، نيكوتر، پايبندتر از شما سراغ ندارم. خداوند همه شما را پاداش دهد.
بدانيد فردا روز رويارويى ما با آنان است . اينك من به شما اجازه داده ام و بيعت خويش را از شما برداشته ام. اكنون شب است و تاريكى همه جا را فراگرفته است. بر مركب سياهى شب سوار شويد و هر يك دست يكى از كسان مرا بگيريد و پراكنده شويد و مرا با اين مهاجمان واگذاريد، كه آنان تنها در پى منند و اگر به من دست يابند ديگران را وامى گذارند.

نشانه هاى وفادارى
نخست بنى هاشم پاسخ دادند و در آغاز همه آنان عباس بن على عليه السلام گفت: چرا چنين كنيم ؟ براى اين كه پس از تو بمانيم ؟ خداى ما را پس از تو زنده ندارد.
حسين عليه السلام رو به فرزندان عقيل كرد و گفت : شما را همين بس است كه مسلم كشته شد برويد كه به شما اجازه رفتن داده ام.
گفتند: آنگاه مردم به ما چه مى گويند و ما به آنان چه مى گوييم؟ مى گوييم بزرگ خود و سرور خود و عموزادگان خود را واگذاشتيم و در كنار آنان تيرى نيفكنديم، شمشيرى نزديم، نيزه اى فرود نياورديم و هيچ خبر نداريم كه آنان با دشمن چه كردند! نه، به خدا سوگند هرگز چنين نمى كنيم، بلكه جان و مال و كسان خود را فداى تو خواهيم كرد. در كنار تو خواهيم جنگيد تا سرنوشتى همانند تو يابيم. زشت باد زندگانيى كه پس از تو باشد!
امام عليه السلام به همراهان و كسان فرمود: من فردا كشته مى شوم و همه شما نيز با من كشته مى شويد و يك نفر از شما هم نمى ماند.
گفتند: خدايى را سپاس مى گوييم كه ما را به يارى دادن تو گرامى بداشت و افتخار كشته شدن در كنار تو را به ما داد. اى پسر رسول خدا! آيا راضى نيستى همراه تو و در رتبه تو باشيم؟
امام براى آنان دعاى خير كرد و فرمود: خداوند سزايتان دهد.
قاسم بن حسن پرسيد: من هم از كسانى هستم كه كشته مى شوند؟ امام با او مهربانى كرد و پرسيد: فرزندم، مرگ را چگونه مى يابى؟ گفت: شيرين تر از عسل. امام فرمود: آرى، عمويت به فدايت باد، تو يكى از مردانى هستى كه پس از آزمونى سخت به همراه من كشته مى شوى و فرزندم عبدالله نيز چنين.

* * *

مسلم بن عوسجه گفت: آيا تو را وامى گذاريم؟ فردا چه بهانه اى به درگاه خداوند مى آوريم؟ به خداوند سوگند از تو جدا نمى شوم تا نيزه خود را در سينه آنان فرو برم و شمشيرخويش را بر سر آنان بكوبم تا آن كه دسته اش در دستم بماند. اگر هم سلاحى نداشته باشم كه با آنان بجنگم با سنگ به جنگ آنان مى روم تا در كنار تو بميرم.
سعيد بن عبدالله حنفى گفت: به خداوند سوگند تو را وانمى نهيم تا خداوند بداند ما در غيبت رسول او حق پيامبر را در همراهى با شما پاس داشته ايم. به خداوند سوگند اگر بدانم كه كشته مى شوم، سپس زنده مى شوم و آنگاه سوزانده مى شوم و خاكسترم بر باد داده مى شود و هفتاد بار با من چنين مى كنند تو را وانمى گذارم تا هنگامى كه در پيشگاهت با مرگ هم آغوش
شوم. اكنون چرا چنين نكنم كه فقط يك بار كشته شدن است و پس از آن كرامتى كه هرگز آن را پايانى نيست؟

* * *

زهير بن قين گفت : به خداوند سوگند دوست دارم كه هزار بار كشته مى شدم و دوباره زنده مى شدم و ديگر بار به قتل مى رسيدم و خداوند به اين كشته شدن من كشته شدن را از تو و از اين جوانان كه اهل بيت تواند دور مى كرد.
در همين شب به محمد بن بشير حضرمى گفتند: فرزندت در مرز رى به اسارت درآمده است. گفت: دوست ندارم فرزندم اسير شود و پس از او زنده بمانم. حسين عليه السلام به او فرمود: بيعت من از تو برداشته است. برو و براى آزادى فرزندت كار كن. گفت: نه، به خداوند سوگند چنين نمى كنم. درندگان مرا زنده بخورند اگر كه از تو جدا شوم.


 

گـفـت اى گـروه هر كه ندارد هواى مـا سر گيـرد و بـرون رود از كـربلاى مـا
ناداده تن به خـوارى و ناكرده تـرك سـر نتوان نهـاد پاى به خـلـوت سـراى مـا
تا دست و رو نشست به خون مى نيافت كس راه طـواف بـر حـرم كـبـريـاى مـا
هـمـراز بـزم مـا نـبود طـالبان جـاه بـيـگانه بايد از دو جـهـان آشنـاى مـا
برگردد آن كـه بـاهوس كشور آمده است سـر نـاورد به افـسر شاهـى گـداى ما
ما را هـواى سـلطنت ملك ديـگـر است كاين عرصه نيست در خور فرّ هـمـاى ما
يـزدان ذوالجلال به خلوت سـراى قـدس آراستـه است بـزم ضـيافت بـراى مـا

حجت الاسلام نيّر تبريزى


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 14:37  توسط خادم الزهرا  | 
 

 

 

تشنگى در كنار فرات
در روز هفتم محاصره حسين بن على عليه السّلام شدت يافت و راههاى رسيدن به فرات بر روى او و اصحابش بسته شد.
اندوخته آبى كه در اختيار حسين و اصحابش بود پايان يافت و اندك اندك لبان از تشنگى خشكيد و بى آبى بر زنان و كودكان سنگين افتاد.
در اين ميان يكى از اصحاب امام حسين عليه السّلام كه مردى زاهد بود و يزيد به حصين همدانى نام داشت برخاست و به امام گفت: اى پسر رسول خدا! آيا مرا اذن مى دهى نزد ابن سعد بروم و درباره آب با او گفتگو كنم، شايد از آنچه كرده است برگردد؟
امام فرمود: خود مى دانى.
ابن حصين همدانى نزد عمربن سعد رفت و چون بر او وارد شد سلام نكرد. ابن سعد گفت: اى همدانى، چرا سلام نكرده اى؟ آيا من مسلمانى نيستم كه خدا و رسول را مى شناسم؟ گفت: اگر چنان كه مدّعى هستى مسلمان بودى به آهنگ كشتن عترت پاك پيامبر صلّى الله عليه و آله به رويارويى آنان مى آمدى. بگذريم. اين آب فرات است كه چهارپايان بيابان از آن مى نوشند، اما اينك حسين بن على و برادران و زنان و دختران و اهل بيت او از تشنگى مى ميرند.تو ميان آنان و آب فرات فاصله افكنده اى و مانع برداشتن آب شده اى و در عين حال مدّعى هستى كه خدا و رسول را مى شناسى!
عمربن سعد سر فرو افكند و آن گاه گفت: اى مرد همدانى! من خود از حرمت آزردن اينان آگاهم ولى آنچه هست اين كه عبيدالله از همه خاندان خود درگذشته و مرا براى كارى برگزيده است و من همان دم بيرون آمده ام. به خداوند سوگند نمى دانم و درمانده ام، و البته از همين آگاهم كه كارى بس پرخطر در پيش دارم كه از آن خشنود نيستم و بلكه نگرانم. آيا با آن كه رى آرمان من است زمامدارى رى را واگذارم يا در حالى بازگردم كه خون حسين را بر گردن دارم؟ فرجام كشتن او دوزخ است و هيچ چيز مانع آن نشود، اما حكومت رى هم روشنى ديدگان من است.
اى مرد همدانى! دلم ياراى آن نمى دهد كه حكومت رى را به ديگرى واگذارم.
يزيد بن حصين همدانى پس از اين گفت و شنود بازگشت و به حسين عليه السّلام گفت: اى پسر رسول خدا! عمر بن سعد به اين تن داده است كه در برابر ملك رى تو را بكشد.

* * *

طبرى و ابوالفرج اصفهانى آورده اند كه چون تشنگى حسين و يارانش سخت شد برادر خويش عباس بن على بن ابى طالب را خواند و او را رأس سى سوار و بيست پياده روانه كرد و بيست مشك نيز به آنان داد.
شبانه نزديك آب آمدند، در حالى كه نافع بن هلال بجلى پرچم را در دست داشت و پيشاپيش آنان حركت مى كرد. عمروبن حجاج زبيدى كه از گماشتگان ابن سعد بر فرات بود پرسيد: كيستى؟
گفت: نافع بن هلال هستم.
گفت: برادر، خوش آمدى، اين جا به چه كار آمده اى؟
گفت: آمده ايم تا از اين آب كه بر روى ما بسته ايد بنوشيم.
گفت: بنوش گوارايت باد.
گفت: به خداوند سوگند در حالى كه حسين و اصحابش تشنه اند قطره اى از اين آب نمى نوشم.
چون ياران نافع نزديك شدند وى پيادگان را بانگ زد كه مشكهايتان را پر كنيد!
مشكهاى خود را پر كردند و بناگاه عمروبن حجاج و همراهانش بر آنان يورش آورد. اما عباس بن على و نافع بن هلال با آنان نبرد كردند و آنان نيز گريختند و به سپاه خود پيوستند، اما آنان را گفتند: برگرديد و در برابر آنها بايستيد. برگشتند اما كارى از پيش نبردند و ياران حسين عليه السّلام توانستند با مشكهاى پر آب به خيمه گاه بازگردند.


 

جان عمـو براى حـرم فكـر آب كن رفـع عطش ز عترت خـتمى مآب كن
سقـاى تـشنـگـان حريم خدا تويـى از بـهـر تشنگان حرم فـكر آب كن
اى يـادگـار فـاتـح خيـبر عنـايتى راه شريعـه بـسته بـود فتح باب كن
در خيمه ها ز تـشنگى افتـاده انقلاب خـامُش زآب آتش اين انـقـلاب كـن
اصغر فسرده حال به دامان مادر است رحمى به جان اصغر و حال رباب كن
گه لحظه اى دگر نرسد آب در حـرم اصغر ز دست میرود اينك شتاب كن

سيد رضا مؤيد


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 18:43  توسط خادم الزهرا  | 

دوباره محرم رسیده و پرچمها، علمها و کتلها، چون دست استغاثه به آسمان گشوده گشته است و دستها و سینه ها، ناله ها و گریه ها و ...

حسین را کشتند. دوباره باز غدیر را به خاک و خون کشیده اند.

شقی ترین اشقیا، در کربلا حاضر شدند.

بغض ها و کینه ها، حسادت ها، کفر و نفاق انباشته در سینه ها را یکجا، در نیزه ها و شمشیرها ریختند و به سوی اهل بیت پیامبر(ص) حمله ور شدند.

کشتند و اسیر کردند، تا درخت دین را ریشه کن و نام محمد(ص) را از صفحه روزگار محو نمایند.

آری اراده کردند نور خدا را با دهان های پلید خود خاموش سازند.

دوباره قتلگاه است و پیکر پاره پاره حسین...

و زینب است که بانگ می زند حسین (ع) را دوشنبه کشتند.

  • عاشورا که دوشنبه نبود؟

  • اما سقیفه، که بود!

    و تیری که در کربلا سینه حسین(ع) را نشانه رفت، در سقیفه دستان پلیدی کمان آن را کشیده بود و آنروز دوشنبه بود.

    ... اکنون دوباره محرم رسیده است و وارث غدیر و یادگار عاشورا، بلند سرشاخه ولایت حجت بن الحسن المهدی(ع) سیه پوشیده است و شیعیان نیز....

    عاشورا ، را پاس بداریم تا غدیر زنده بماند

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 14:57  توسط خادم الزهرا  | 

صلي الله عليك يا بن الحيدر

سپاه دشمن صف مى آرايد
فرداى آن روز عمربن سعد بن ابى وقّاص در رأس چهار هزار سوار از كوفه به كربلا آمد.
چون عمربن سعد به كربلا رسيد در نينوا اردو زد و از عروة بن قيس خواست نزد حسين عليه السلام برود و از او بپرسد: از چه روى به اين سرزمين آمده اى و چه مى خواهى؟
عروه از كسانى بود كه براى حسين عليه السلام نامه نوشته بود و به همين سبب شرم داشت نزد آن حضرت برود.
عمربن سعد پس از نپذيرفتن عروه اين پيشنهاد را به همه فرماندهانى كه پيشتر به حسين عليه السلام نامه نوشته بودند عرضه كرد، اما آنان نپذيرفتند. پس كثيربن عبدالله شعبى داوطلب اين كار شد او به خيمه گاه ياران حسين عليه السلام رفت، ولى به ملاقات آن حضرت توفيق نيافت.
پس از او قرة بن قيس حنظلى به اردوى امام رفت و با امام ملاقات كرده، پيغامى كه داشت رساند.
حسين عليه السلام او را فرمود: همشهريان شما براى من نوشته اند كه بيا. اينك اگر مرا خوش نداريد بازمى گردم.
فرستاده عمربن سعد برگشت و خبر اين ديدار را آورد.
عمربن سعد پس از شنيدن ماجرا گفت: اميدوارم خداوند مرا از جنگ با او و كشتن او معاف بدارد. سپس براى عبيدالله بن زياد چنين نوشت:
"بسم الله الرحمن الرحيم اما بعد، من تا به منزل رسيدم. كسى را نزد حسين فرستادم و پرسيدم چرا آمده و چه مى خواهد گفت: اهالى اين بلاد به من نوشتند و كسانى فرستادند و مرا خواستند و من آمدم. اگر مرا خوشايند ندارند و از آنچه فرستاده هايشان به من گفتند پشيمانند از نزد آنها بازمى گردم."
نامه را براى ابن زياد بردند و چون آن را خواند گفت: اكنون كه او را در چنگ داريم اميد رهايى دارد.
سپس براى عمربن سعد چنين نوشت:
"نامه تو به من رسيد و آنچه را در آن گفته بودى فهميدم به حسين پيشنهاد كن كه خود با همه اصحابش با يزيد بيعت كند پس از آن كه چنين كرد خواهيم ديد كه چه كنيم. والسلام".
چون پاسخ براى عمربن سعد آمد وى گفت: بيم آن دارم كه ابن زياد صلح و عافيت نخواهد.
ابن سعد پيشنهاد عبيدالله را نزد حسين نبرد، زيرا مى دانست او هرگز بيعت نمى كند.
در آن سوى، عبيدالله پس از فرستادن اين نامه مردم را در مسجد كوفه گرد آورد و بر منبر رفته گفت:
"اى مردم! شما خاندان ابوسفيان را آزموديد و آنان را همان گونه كه خواستيد يافتيد... يزيد مردمان را گرامى مى دارد و آنان را توانگر مى كند. او صدصد به حقوق شما افزوده و به من نيز فرموده آن را بيفزايم و شما را به جنگ حسين بفرستم. از او فرمان بريد و اطاعتش كنيد."
پس از منبر فرود آمد و هداياى فراوانى به مردم داد و آنان را به كمك عمربن سعد و براى جنگ با حسين عليه السّلام فرستاد.
عبيدالله پى درپى لشكر مى فرستاد و تا ششم محرّم بيست هزار سوار نزد عمربن سعد فراهم شد.
سپس شبث بن ربعى را نزد خود خواند و در پى واداشتنش به همكارى، او را نيز با هزار سوار روانه كربلا ساخت.
در بحارالانوار است كه ابن زياد همچنان براى عمر بن سعد لشكر مى فرستاد تا آن كه سى هزار نفر از سواره و پياده نزد او گرد آمدند.
شش روز از محرّم گذشته بود و عبيدالله همچنان عمربن سعد را به جنگ با حسين عليه السلام تشويق مى كرد. او براى ابن سعد چنين نوشت:
"اينك هيچ بهانه اى از نظر شما سپاهيان براى تو باقى نمانده است. بدان كه هر صبح و هر پسين خبر تو را به من مى دهند."

* * *


بستن آب
هفتم محرّم بود كه ابن زياد به عمربن سعد نوشت:
"امّا بعد، آب را بر حسين و اصحابش ببند، مباد قطره اى از آن بنوشند."
همين كه نامه به ابن زياد رسيد بى درنگ عمروبن حجاج را با پانصد سوار فرستاد. شريعه فرات را در محاصره گرفتند و آب را بر حسين و اصحابش بستند و نمى گذاشتند قطره اى از آن ببرند.
عبيدالله بن حصين ازدى به آواز بلند گفت:
"اى حسين! اين آب را نمى بينى كه به سان آسمان آبى است؟ به خداوند قطره اى از آن ننوشى تا از تشنگى مرگ را هم آغوش شوى".


 

قحط آب است وصدف،از رنگ گوهر شد خجل هم زمادر طفل وهم از طفل مـادر شـد خـجل
كـافـرى از بـسكه زان مسـلم نمايان ديد دين سـر به پيش افكند و در پيش پيمبر شد خـجـل
هاجرى زمـزم پديد آورد و طفـلش تـشنه بود سعى بى حـاصل شد وزمزم زهاجر شد خجل
با عمـو مى گفت طـفلى، تشنه كامم خود وليك سرفرازم كن،ربـاب از روى اصغر شد خجل
مـشك خـالىّ و دلـى پر از اميـد آورده بود وز رخ بى آب و رنـگش آب آور شد خـجل
سخت سـقا بـهـر آب و آبـرو كـوشيد ليك عاقبت كـوشش زسعى آن فلك فر شد خجـل
كـام پـور ساقـى كوثر نشد تـر از فـرات وز رخ ساقى كوثر حوض كوثر شد خـجـل

على انسانى


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 20:10  توسط خادم الزهرا  | 

صلي الله عليك يا بن الحيدر

بار بگشاييد، اين جا كربلاست
چون حسين عليه السلام در كربلا منزل كرد فرمود: نام اين سرزمين چيست؟ گفتند: عقر. فرمود: بار خدايا، به تو پناه مى برم از عقر (پى كردن).
در تذكره سبط بن جوزى آمده است كه حسين عليه السلام پرسيد: اين زمين چه نام دارد؟
گفتند: كربلا، و آن را زمين نينوا نيز خوانند كه دهى است در آن.
در ملهوف است كه چون بدان جا رسيد فرمود: نام اين سرزمين چيست؟ گفتند: كربلا.
گفت: بار خدايا من از كرب و بلا به تو پناه مى برم. اين جا كرب و بلا نهان است. بار بگشاييد كه اين جا منزلگاه ماست. هم اين جا خون ما بر زمين مى ريزد و اين جا گورستان ماست و از همين جا برانگيخته مى شويم. جدّم رسول خدا صلى الله عليه وآله به من چنين وعده فرموده است.
پس همه فرود آمدند و حرّ و يارانش نيز در آن سوى ديگر منزل كردند.
در كشف الغمه گويد: آن دسته فرود آمدند و بارهاى خود بر زمين نهادند و حرّ نيز سپاهش را در برابر حسين عليه السلام پياده كرد و آن گاه به عبيدالله بن زياد نامه نوشت و اردو زدن حسين عليه السلام در كربلا را به وى خبر داد.
در مروج الذهب گويد: حسين عليه السلام با پانصد سوار و صد پياده از خويشان و ياران خود در كربلا فرود آمد.

* * *

در بحارالانوار است كه زهير گفت: ما را ببر تا در كربلا منزل كنيم كه بر كرانه فرات است. آن جا مى مانيم و اگر با ما نبرد كردند با آنها نبرد كنيم و از خداوند يارى خواهيم.
چشمان حسين عليه السلام اشكين شد و فرمود: بار خدايا از كرب و بلا به تو پناه مى برم.
سپس در آن جا فرود آمد و حرّ با هزار سوار در برابرش اردو زد.

* * *

آن گاه حسين عليه السلام كاغذ و دوات خواست و به سران موافق كوفه چنين نامه نوشت:
از حسين بن على عليه السلام به سليمان بن صرد، مسيّب بن نجبه، رفاعة بن شدّاد،عبدالله بن والى و جماعة كوفيان.
اما بعد، شما مى دانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در زندگانى خود فرمود: هر كس سلطان ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال شمارد و پيمان خدا را بشكند و سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله را مخالفت كند و در ميان يندگان خدا بناحق عمل كند،-هر كس چنين سلطانى ببيند و دربرابراو به كردار يا گفتار اعتراض نكند بر خداوند لازم آيد كه او را همنشين وى كند. هان اى مردم! اين زمامداران به فرمانبرى شيطان چسبيده اند، فرمان خدا را وا نهاده اند،فساد وتباهى آشكارساخته اند،حدود الهى را به يك سو نهاده اند ، بيت المال را از آن خود ساخته اند ، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كرده اند ، و من سزاوارترين اعتراض كننده ام. شما خود به من نامه نوشتيد و نامه هايتان به من رسيد و فرستادگان شما نزد من آمدند و خبر بيعت شما را آوردند و گفتند عهد كرده ايد مرا به دشمن نسپاريد و وانگذاريد. اينك اگر بر بيعت خود باشيد درست رفته ايد. من حسين بن على پسر فاطمه دختر رسول خدايم. جانم با جان شماست و خاندانم با خاندان شما و شما با من همدرد باشيد. اگر هم به پيمان خود عمل نكنيد و بيعت مرا از گردن خود فرو نهيد از شما بعيد نيست كه اين كار را با پدر و برادر و پسر عموى او كرده ايد ...
نامه را پيچيد و مهر نهاد و به قيس بن مسهر صيداوى داد و او را روانه كرد.

* * *

آن جا كه منزل كرده بودند يكى از ياران به نام هلال بن نافع پيش جست و گفت:
اى پسر رسول خدا! تو خود مى دانى كه جدّت رسول خدا صلى الله عليه وآله نيز نتوانست مهر خويش را به همه مردم بچشاند و هر چه را مى خواهد بدانها كار فرمايد. در ميان آنها كج دلانى بودند كه وعده يارى مى دادند و سپس پيمان شكنى مى كردند... .
به خداوند از مقدّرات الهى هراس نداريم و لقاى پروردگار خود را ناخوشايند ندانيم و بر قصد و بينايى خود بجاييم. با دوستان تو دوستيم و با دشمنان تو دشمنيم.
پس برپا خاست و گفت: به خدا! اى پسر رسول خدا، خداوند بر ما منّت نهاد كه پيش روى تو پاره پاره شويم و روز قيامت جدّت خود شفيع ما شود. مردمى كه زاده دختر پيغمبر خود را از دست دادند رستگار نشوند.

* * *

چون حسين عليه السلام در كربلا فرود آمد حرّ نيز در برابر او اردو زد و آن گاه خبر توقف امام در كربلا را براى ابن زياد نوشت.
ابن زياد پس از خبر يافتن از توقف امام در كربلا به امام چنين نامه نوشت:
"اما بعد، اى حسين! به من خبر رسيده كه در كربلا منزل گرفته اى. يزيد براى من نوشته است كه سر بر بالين ننهم و سير نخورم مگر آن كه تو را به لقاى خداى فرستم يا آن كه تسليم حكم من و حكم يزيد بن معاويه شوى. والسلام".
چون نامه به حسين عليه السلام رسيد و آن را خواند، به دور افكند و فرمود: "آنان كه رضاى خلق را به خشم خدا خريدند رستگار نشوند."
آن كه نامه را آورده بود پاسخ خواست. امام فرمود:
"او نزد من پاسخى ندارد، چه خشم خداوند بر او محقّق است."
فرستاده نزد ابن زياد بازگشت و آنچه را گذشته بود بازگفت و خشم ابن زياد بر امام عليه السلام افزون گشت.


 

بـار بـگشـاييـد اين جـا كعبه جانان مـاست سـرزمـيـن كـربـلا قربانگـه يـاران ماست
بار بگشاييـد و بربنديد چشم از هر چه هـست اين مناى عشـق و منـزلگاه جاويـدان مـاست
زود باشد كـايـن زمين از خون ما دريـا شود خون ما بـر محـو آيين ستم بـرهـان مـاست
بر سـر پيمان بـا حق از سر و جان بگـذريم بر سر نى ها سـر مـا شـاهد پيمـان مـاست
گرچه جسم ما به خون غلطد در اين صحرا ولى عصمت دين را نگهبان پيكـر عـريـان مـاست
تـا نمـاند ماجـراى اين شهـادت نـاتــمـام بي خبـر از ايـن كه پشتيبان ما يـزدان ماست
خـصـم خواهد محو سازد جلوه مـا را ولـى بي خبر از اين كه پشتيبـان مـا يـزدان ماست
كـشته مـى گرديم ما در راه دين و عـالمـى تا قيامت چون "مؤيـد" دست بر دامـان مـاست

سيد رضا مؤيد


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 20:58  توسط خادم الزهرا  | 

كربلا نزديك است...
حسين - عليه السلام - رفت تا به قصر بنى مقاتل رسيد و در آن جا فرود آمد. در آن جا چادرى زده بود.
پرسيد: اين از آن كيست؟
گفتند: از عبيدالله بن حرّ جعفى.
فرمود: او را نزد من بخوانيد.
چون فرستاده آن حضرت، حجاج بن مسروق جعفى به او گفت: حسين بن على عليه السلام تو را مى خواند. گفت: "انا لله و انا اليه راجعون" به خدا من براى كناره جستن از حسين بن على عليه السّلام از كوفه بيرون آمدم. به خدا دوست ندارم او را ديدار كنم و او مرا ببيند.
فرستاده امام پاسخ او را به امام رساند و آن حضرت برخاست، نزد او آمد، سلام داد و نشست و او را به همراهى خود دعوت كرد. جعفى همان پاسخ را داد و عذر خواست.
امام حسين عليه السّلام فرمود: اگر ما را يارى نكنى مباد با ما بجنگى. به خداوند هر كه فرياد ما را بشنود و ما را يارى ندهد هلاك شود.
گفت: همراهى با دشمنان شما هرگز شدنى نيست.
حسين عليه السّلام برخاست و به خيمه گاه خويش بازگشت.
در آخر شب، حسين عليه السلام فرمود تا آب برداشتند و از قصر بنى مقاتل كوچيدند.
عقبة بن سمعان گويد: با آن حضرت روانه بوديم كه بر پشت اسب خود به خوابى سبك رفت.
سپس بيدار شد و سه بار گفت: "انا لله و انا اليه راجعون و الحمدلله رب العالمين".
پسرش على بن الحسين سوار اسب نزد او رفت و پرسيد: از چه روى حمد خداى گفتى و استرجاع كردى؟
فرمود: پسرم، به خوابى كوتاه رفتم و سوارى بر پشت اسبم نمودار شده مى گفت: اين جمع مى روند و مرگ نيز به سوى آنها مى آيد. دانستم كه آن روح ماست كه از مرگ ما خبر مى دهد.
پسر پرسيد: پدرم، خداى برايت بد نياورد. مگر ما برحق نيستيم؟
فرمود: به حق آن كه بندگان نزد او بازگردند، چرا.
گفت: اگر چنين است ما را از مرگ باكى نيست.
حسين عليه السلام دعا كرد كه خداوند بهترين پاداشى كه پدر مى تواند به پسر دهد به تو دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 9:40  توسط خادم الزهرا  | 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است   باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین   بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو   کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب   کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست   این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست   سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند   گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین   پرورده‌ی کنار رسول خدا حسین

بنال ای دل که دیگر ماتم آمد

 

بگری ای دیده ایام غم آمد

گل غم سرزد از باغ مصیبت

 

جهان را تازه شد داغ مصیبت

جهان گردید از ماتم دگرگون

 

لباس تعزیت پوشیده گردون

ز باغ غصه کوه از پا فتاده

 

زمین را لرزه بر اعضا فتاده

فلک تیغ ملامت بر کشیده

 

ز ماه نو الف بر سر شیده

ازین غم آفتاب از قصر افلاک

 

فکنده خویش را چون سایه بر خاک

عروس مه گسسته موی خود را

 

خراشیده به ناخن روی خود را

خروش بحر از گردون گذشته

 

سرشک ابر از جیحون گذشته

تو نیز ای دل چو ابر نوبهاری

 

به بار از دیده هر اشگی که داری

که روز ماتم آل رسول است

 

عزای گلبن باغ بتول است

عزای سید دنیا و دین است

 

عزای سبط خیرالمرسلین است

عزای شاه مظلومان حسین است

 

که ذاتش عین نور و نور عین است

دمی کز دست چرخ فتنه پرداز

 

ز پا افتاد آن سرو سرافراز

غبار از عرصه‌ی غبرا برآمد

 

غریو از گنبد خضرا برآمد

ملایک بی‌خود از گردون فتادند

 

میان کشتگان در خون فتادند

مسلمانان خروش از جان برآرید

 

محبان از جگر افغان برآرید

درین ماتم بسوز و درد باشید

 

به اشگ سرخ و رنگ زرد باشید

بسان غنچه دلها چاک سازید

 

چو نرگس دیده‌ها نمناک سازید

ز خون دیده در جیحون نشینید

 

چو شاخ ارغوان در خون نشینید

به ماتم بیخ عیش از جان برآرید

 

به زاری تخم غم در دل بکارید

که در دل این زمان تخم ملامت

 

برشادی دهد روز قیامت

خداوندا به حق آل حیدر

 

به حق عترت پاک پیامبر

که سوی محتشم چشم عطا کن

 

شفیعش را شهید کربلا کن


عزاداری شیعیان در نیویورک

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 9:23  توسط خادم الزهرا  | 
   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 9:52  توسط خادم الزهرا  | 

آيه مباهله در قرآن کريم:

 … به آنها (نصاراي نجران) بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت مي كنيم شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت مي نماييم شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت مي كنيم شما نيز از نفوس خود، آنگاه مباهله مي كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار مي دهيم.  ]آيه 61 آل عمران[

در آغاز طلوع اسلام، نجران تنها منطقه ‏مسيحى نشين حجاز بود كه به عللى از بت پرستى دست كشيده، به‏ آئين مسيح گرويده بودند. رسول اکرم (ص) به موازات مكاتبه با سران ‏دولتهاي جهان و مراكز مذهبى، به منظور دعوت نجرانيان به اسلام نيز، نامه اى به اسقف آن شهر نوشت. نمايندگان پيامبر وارد نجران شده و نامه پيامبر (ص) را به اسقف نجران دادند، که مضمون آن چنين است:

 «به نام خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب; از محمد فرستاده خدا بسوى اسقف نجران. خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب را حمد و ستايش مى‏كنم و شما را از پرستش بندگان به پرستش خدا دعوت ‏مى‏نمايم. شما را دعوت مى‏كنم كه از ولايت ‏بندگان خدا خارج شويد و در ولايت خداوند وارد آييد; و اگر دعوت مرا نپذيرفتيد، بايد به حكومت اسلامى ماليات و جزيه بپردازيد در غير اين صورت، به‏ شما اعلام خطر خواهم کرد.»

 اسقف پس از قرائت نامه براى تصميم ‏گيرى؛ شورايى مركب از شخصيتهاى بارز مذهبى و غير مذهبى تشكيل داد. يكى از افراد طرف مشورت ‏«شرجيل‏» بود كه به عقل و درايت و كاردانى معروفيت داشت. وى‏ گفت: ما مكرر از پيشوايان مذهبى خود شنيده ‏ايم كه روزى منصب ‏نبوت از نسل اسحاق به فرزندان اسماعيل انتقال خواهد يافت و هيچ بعيد نيست محمد، كه از اولاد اسماعيل است، همان پيغمبر موعود باشد. بعد از سخنان شرجيل، شورا نظر داد كه گروهى به‏ عنوان هيئت نمايندگى نجران به مدينه برود تا از نزديك با محمد (ص) تماس گرفته و دلايل نبوت او را مورد بررسى قرار دهد. بدين ترتيب، هيئتى مركب از شصت نفر بسوى مدينه رهسپار شدند که در راس آنها «ابوحارثه بن علقمه» حاكم نجران و دو پيشوای مذهبی ديگر به نامهای، عبدالمسيح و ايهم قرار داشت.

 نجرانيان در حالی که لباس های فاخر بر تن داشتند وارد مدينه شدند و در مسجد به حضور پيغمبر اسلام (ص ) آمدند. پيامبر با مشاهده هيئت آنان از ايشان روی برگرداند. چند روز به همين منوال گذشت تا آنکه نجرانيان متوجه شدند با سر و وضعی که آنان دارند امکان گفتگو با رسول خدا وجود ندارد، لذا با لباسی ساده خدمت پيامبر رسيدند. طي جلساتي كه با پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و سلم داشتند با آن حضرت به بحث و مناظره پرداختند و عليرغم دلائل قوي و محكمي كه پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله و سلم ارائه مي فرمود، آنها همچنان به حقانيت آئين و اعتقادات خود پافشاري مي کردند. اين امر سبب شد تا پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و سلم بر اساس حكم پروردگار متعال، آنان را به مباهله دعوت نمايد، كه طرفين در پيشگاه خداوند لب به نفرين بگشايند و هر كدام كه بر حق نيستند و دروغ مى گويند، به عذاب الهى گرفتار شوند. نصاري پذيرفتند و اجراي آن را به روز بعد موكول كردند.

بامداد روز بعد، اجتماعى عظيم از مردم مدينه در بيرون شهر ديده مى شد و گروهى بى شمار براى تماشاى مباهله گرد آمده بودند. در آن حال مشاهده كردند كه پيغمبر اكرم (ص) در حالی که كودكي را در آغوش داشته و دست كودك ديگری را در دست دارد بهمراه بانو و مردی که پشت سر ايشان حرکت می کردند، از راه رسيدند و محلى را براى مباهله در نظر گرفتند.

مسيحيان كه از دور ناظر ورود رسول اكرم (ص ) بودند، بر خلاف انتظار خود ديدند كه آن حضرت با جمعيت و ازدحام نيامده و فقط يك مرد و يك زن و دو پسر با خود آورده است .
پرسيدند كه همراهان پيغمبر با او چه نسبتى دارند؟ گفته شد: كه اينان محبوب ترين مردم نزد رسول اکرم  هستند. يكى فاطمه دختر او و ديگرى على داماد و پسر عمش و آن دو پسر، فرزندان دختر او، حسن و حسين مى باشند. اسقف اعظم نصراني كه متحير شده بود، خطاب به جمعيت نصاري گفت: بنگريد كه محمد چگونه با اطمينان تمام و ايمان راسخ به ميدان آمده و بهترين عزيزان خود را براي اجراي مباهله به همراه آورده است! به خدا سوگند اگر او را در اين امر ترديد و يا خوفي داشت، هرگز عزيزان خود را انتخاب نمي كرد. مردم، من در چهره آنان معنويت و روحانيتي مي يابم كه اگر از خدا درخواست كنند، كوه ها را از جاي خود حركت خواهند داد. پس از مباهله با آنان بر حذر باشيد كه عذاب و بلا دامن ما را خواهد گرفت. به دنبال آن، پيامى به رسول اكرم (ص) فرستادند كه از مباهله درگذر و تو خودت در ميان ما حكم باش و كار را با مصالحه خاتمه بده .رسول اكرم (ص) با پيشنهاد آنها موافقت كرد و صلح نامه اى به خط اميرالمومنين على (ع) و تعيين جزيه سبك و آسانى كه ساليانه بپردازند، تنظيم گرديد و كار خاتمه يافت .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 9:40  توسط خادم الزهرا  |