تبليغاتX
عشق من پائيز آمد مثل پار ... باز هم ما باز مانديم از بهار ... بايد از فقدان گل خونجوش بود ... در فراق ياس مشكي پوش بود ... ياس بوي مهرباني مي دهد ... عطر دوران جواني مي دهد ... ياسها يادآور پروانه اند ... ياسها پيغمبران خانه اند ... ياس را يك شب گل ايوان ماست ... ياس تنها يك سحر مهمان ماست ... ياس را آئينه ها رو كرده اند ... ياس را پيغمبران بو كرده اند ... ياس بوي حوض كوثر مي دهد ... عطر اخلاق پيمبر مي دهد ... حضرت زهرا دلش از ياس بود ... دانه هاي اشكش از الماس بود ... داغ عطر ياس زهرا زير ماه ... مي چكانيد عطر حيدر را به چاه ... عشق محزون علي ياس است و بس ... چشم او يك چشمه الماس است و بس ... اشك مي ريزد علي مانند رود ... بر تن زهرا گل ياس كبود گل یاس
 

 

((اشهد انّ فاطمة بنت رسول الله عصمة الله الکبری وحجه الله علی الحجج).

 حضرت فاطمه نه اشكش مى ‏خشكيد و نه ناله‏اش فرو مى‏نشست. لذا گروهى از بزرگان مدينه خدمت حضرت على (ع)آمده عرضه داشتند: اى ابوالحسن، فاطمه (س)شب و روز گريه مى‏كند و ما نه شبها خواب و آرام و خوشى داريم و نه روزها به هنگام كار و فعاليت آسايش خاطر. خدمت شما رسيده‏ايم تا بگوييم كه از فاطمه  (س)بخواهيد يا شب گريه كند يا روز.

 حضرت على بن ابيطالب (ع)در پاسخشان فرمود: »پيغامتان را به او مى‏رسانم«. سپس به خانه نزد حضرت فاطمه (س)كه همچنان به عزادارى مشغول بودند تشريف آوردند. چون حضرت فاطمه (س)متوجه حضور مولا (ع)شدند، براى آسايش و راحتى ايشان اندكى سكوت اختيار كردند. امام (ع)به ايشان فرمودند: »اى دخت پيامبرخدا! بزرگان مدينه از من خواسته‏اند كه از تو تقاضا كنم يا شب گريه كنى يا روز«. حضرت فاطمه (س)عرضه داشتند: »اى ابوالحسن! زندگى و ماندن من در ميان اينان بس كوتاه خواهد بود و به زودى از ميانتان غروب خواهم كرد. به خدا سوگند، نه شب ساكت مى‏مانم نه روز تا اين كه به پدرم رسول خدا (ص)بپيوندم«.

 اميرالمومنين (ع)فرمودند: »اى دخت رسول خدا! هرآنچه خواهى‏بكن«.

 سپس حضرت على (ع)دور از شهر مدينه، در بقيع اتاقى براى حضرت فاطمه (س)برپا داشتند كه  »بيت الاحزان« نام گرفت. حضرت زهرا هر روز صبح امام حسن و امام حسين علیهما السلام را جلو انداخته، گريه كنان به بقيع و محل »بيت الاحزان« مى‏رفتند و تا شب ميان قبرها به گريه و زارى مى‏پرداختند. شب هنگام، امام عليه السلام تشريف آورده آنان را به منزل باز مى‏گرداندند.

بيت الاحزان، حاج شيخ عباس قمى )ره(، ص  250و 

.(Pگفته‏اند اين خبر ارباب عقول

كه چنين آمده در حال رسول(ص)

 چون كه شمع دل از اين خانه برفت

بر هوا دود ز پروانه برفت

 عالمى از غم او محزون شد

حضرت فاطمه بس دل خون شد

 بس كه از فاطمه دل سوخته بود

يثرب از ناله‏اش افروخته بود

 ناله فاطمه بگداخت بسى

كارها را به هم انداخت بسى

 زين مصيبت همه اشباه رجال

به على شكوه كنان پر ز ملال

 همه گفتند كه گشتيم ملول

بس كه ناليده در اين شهر بتول

 نيست گر پيرو قانون زهرا

مردم آزارى اين شهر چرا؟

 همه گفتند بگو با زهرا

روزها گريه كند يا شبها

 تا دل فاطمه آشفته شده

خانه‏هامان همه آشفته شده

 حرف بر حضرت صديقه رسيد

پاى از دامن آن شهر كشيد

 گفت گر اشك نريزم چه كنم؟

با عدو گر نستيزم چه كنم؟

 كوهها يار سزاوار منند

شهدا محرم اسرار منند

 چون سخن از شرر آهم رفت

به سر قبر عمو خواهم رفت

 تا بگويم ستم ظالم را

مى‏زنم ناله بنى هاشم را

 صبح زهرا چو ز يثرب مى‏رفت

 رجعتش تا دم مغرب مى‏رفت

 ساكن كلبه احزان شده بود

همدم كوه و بيابان شده بود

 آب شد در ره آن خاك، تنش

سوخت رخسار حسين و حسنش

 سايبانى كه على ساخته بود

دشمن از كينه‏اش انداخته بود

 گريه بانگى است كه عالم‏گير است

گريه گر گريه بود شمشير است

 از شاعر اهل‏بيت محمد سهرابى 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 21:25  توسط خادم الزهرا  | 
چوبه تابوت

دل غريب من از گردش زمانه گرفت
به حسرت غم زهرا شبى بهانه گرفت
شبانه بغض گلوگير من كنار بقيع
شكست و ديده ز دل اشك دانه دانه گرفت
ز اشك جارى چشمم ز چشمه سار دلم
در آن سحر چمن عشق صد جوانه گرفت
ز پشت پنجره ها ديدگان پر اشكم
سراغ مدفن پنهان و بى نشانه گرفت
نشان شعله و دود سراى زهرا را
توان هنوز ز ديوار و بام خانه گرفت
مصيبتى است على را كه پيش چشمانش
عدو اميد دلش را به تازيانه گرفت
چه گفت فاطمه كانگونه با تاثر و غم
على مراسم تدفين او شبانه گرفت
فراق فاطمه را بوتراب باور كرد
شبى كه چوبه تابوت را به شانه گرفت

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 22:53  توسط خادم الزهرا  | 
عشق من پائيز آمد مثل پار ... باز هم ما باز مانديم از بهار  ... بايد از فقدان گل خونجوش بود ... در فراق ياس مشكي پوش بود ... ياس بوي مهرباني مي دهد ... عطر دوران جواني مي دهد ... ياسها يادآور پروانه اند ... ياسها پيغمبران خانه اند ... ياس را يك شب گل ايوان ماست ... ياس تنها يك سحر مهمان ماست ... ياس را آئينه ها رو كرده اند ... ياس را پيغمبران بو كرده اند ... ياس بوي حوض كوثر مي دهد ... عطر اخلاق پيمبر مي دهد ... حضرت زهرا دلش از ياس بود ... دانه هاي اشكش از الماس بود ... داغ عطر ياس زهرا زير ماه ... مي چكانيد عطر حيدر را به چاه ... عشق محزون علي ياس است و بس ... چشم او يك چشمه الماس است و بس ... اشك مي ريزد علي مانند رود ... بر تن زهرا گل ياس كبود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 22:39  توسط خادم الزهرا  | 
 

روایت شده روزی حضرت صدیقه کبری (علیها سلام)فرمود دلم میخواهد اذان بلال رابشنوم  آخر او موذن پدرم  رسول الله (صلی ا...) بود گرچه بلال بعد ازرحلت پیامبر با خود عهد بسته اذان نگوید وهمچنین بدست     خلفای بناحق در تبعید بود و فقط برای دیدار اهل بیت رسول خدا به مدینه آمده بود  اما خواهش فاطمه (ع) را   اجابت کرد  آخر او جگر گوشه و عزیزدل پیامبر بود

 بالای ماذنه رفت و شروع کرد به اذان گفتن صدا بلند کرد                                                                 الله اکبر  خانم بیاد پدر به گریه افتاد                                                                                          اشهد ان لا اله الاالله گریه فاطمه شدیدتر شد                                                                             همینکه بلال گفت اشهد انا محمد رسول الله  صدای ضجه زهرا بلند شد برزمین افتاد و از هوش رفت  حسنین سراسیمه به مسجد آمدند  وبه بلال گفتند بس است که مادر دیگر تاب ندارد  نخوان که بی  مادر شدیم .

 

نام گل بردی و بلبل گشت خاموش  ای بلال

                                                         مادر مظلومه مارفت از هوش ای بلال

دیر اگر خاموش  گردی  دیرتر  گردد  زتو

                                                          مادر مارا چراغ عمر خاموش ای بلال

غنچه پرپر گشت و گل ازدست رفت وباغ سوخت

                                                          کرد حق باغبان  گلچین فراموش ای بلال

گرد غم برروی ما بنشسته ودانسته ایم

                                                         خاک گیرد لاله ما را در آغوش ای بلال

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 22:18  توسط خادم الزهرا  |